هیچ کس حواسش به بغل دستی اش نیست ؛ همه دارند از قاب پنجره ها دنبال گنبدی گلدسته ای چیزی می گردند که نشانی از یار بدهد . ناگهان گنبدها و گلدسته های حرم چشمها را نوازش می دهد و اشکها را جاری می کند .
کاظمین ، منطقه ای است از حومه پایتخت عراق که الان با عنوان محله کاظمیه جزئی از بغداد شده است . کاظمیه در دوران حکومت صدام حسین ، به دلیل حضور شیعیان و نیز زائران شیعی بشدت به آن بی توجهی شده است به همین دلیل ساختار مدنی و نیز فرهنگی آن کاملاً با مرکز شهر بغداد متفاوت است . البته طی سالهای اخیر و حضور ِ بخصوص زائران ایرانی این وضعیت بسرعت در حال تغییر است و حال و روز مردم و حتی مدل شهرسازی آن هم رو به رشد است .
پیاده که می شویم ، باید مسیر را از یک بازار ساده اما شلوغ طی کنیم که بجز نوشیدنی و چند بساط اسباب بازی پلاستیکی فروشی و چیزهایی از این دست ندارد . هوا بشدت گرم است . از توی بازار یکی از گلدسته های حرم پیداست و صدای قرآنی که پیشخوانی اذان ظهری است که ما به آنجا رسیده ایم .
سیمهای برقی که به صورت خیلی شلخته و زیاد ، همراه با ما این مسیر را طی می کنند بد جوری توی ذوق می زند . آسعید کتاب دعایی دست گرفته و دارد همان طور که راه می رود راز و نیاز می کند .
قرار ما می شود ساعت 5/12 بعد از نماز و زیارت زیر ساعت بزرگ صحن . و تأکید آقای خانی زاده که اگر دیر کنید ... ترافیک مسیر نجف و ... .

اذان را می گویند و ما فقط به چشم انداختنی به ضریح امامانمان قناعت می کنیم تا بعد از نماز جماعت عرض ادب کنیم . حالا نماز را تمام کرده و نکرده خودمان را می اندازیم به دامان دو امامی که بارها به فرزند یا پدرشان امام رضا "ع" متوسل و متمسک شده ایم . حرم از آن دفعه قبلیی که سالها پیش آمده بودم خیلی شلوغتر است ضمن اینکه الان هوا گرم است و لابد موقع غروب یا شب که هوا خنک می شود باید خیلی خیلی شلوغتر از حالا بشود . زیارتنامه ای و باز هم آغوش مهربان دو امامی که در جوار هم آرام گرفته اند - باب الحوائج امام موسی به جعفر و امام جواد "علیهمم السلام" - و باز هم نگاه ... و نگاه ... و باران و ... که خنک می شوی در این سایه سار مهربانی و محبت .
ساعت سه چهار دقیقه ای از زمان موعود گذشته است . خودت را می رسانی به وعده گاه . دو سه نفر بیشتر نیستند ! حاج آقا احسانبخش و حاج سالار و هابیل و .. عمه خانوم نیامده . کمی دنبالش می گردم ، پیدایش نمی کنم . هر جا باشد لابد پیدایش می شود . حدود یک ربع بعد همه می رسند و کاشف به عمل می آید که اکثر بچه ها سر موقع آمده اند اما چون از دور دو سه نفر را بیشتر ندیده اند ، در زیر سایه بانهای صحن ، نشسته اند و مشغول زیارتنامه خواندن شده اند از جمله عمه خانوم . و حالا که تعداد بچه ها بیشتر شده است با آرامش مثال زدنی خودشان را به جمع ملحق می کنند.
به کمک آقای خانی زاده و چند نفر دیگر ، بسته های 20 تایی رانی خنک و آب معدنی و غذاها را از سالنی که نزدیک توقفگاه اتوبوسهاست به داخل می بریم و وقتی همه مستقر شدند رانی ها و آبها را به زائران باب الحوائج می دهیم . چهره ها از شادی خاصی برق می زند و خوشحالیم از اینکه اولین زیارت خودمان را - هر چند کوتاه - انجام داده ایم و کمی سبکبال شده ایم .
ناهار ها در ظرفهای یک بار مصرف توزیع می شود و آقای خانی زاده با همان بلندگوی پرتابلش شروع می کند به توضیح دادن این نکته که در موقعیت بسیار خوبی به این سفر آمده اید چرا که به خاطر ماههای رجب و شعبان ، درهای حرمهای مطهر به جای اینکه ساعت 12شب بسته شود تا صبح و در حقیقت شبانه روز باز است و شما می توانید نهایت بهره را از این موقعیت برای زیارت و حضور ببرید .
اتوبوس ما با راننده ساکت اما خوش اخلاقی که دارد و یک نفر مأمور امنیتی آرامی که با لباس نظامی در جایگاه شاگرد نشسته است ، در میان خنده و شوخی و صلوات و عکس و فیلمبرداری بچه ها به سمت نجف اشرف می رود در حالی که گاه جاده به سبب بمبارانها و جنگ و ... بشدت آسیب دیده و اتوبوس را از سرعت گرفتن یا در یک لاین حرکت کردن باز می دارد ...
ادامه دارد




